خاطرات یه کارمند سابق

روزانه نویسی یه کارمند

خاطرات یه کارمند سابق

روزانه نویسی یه کارمند

روز اول

اسمش روز اوله ولی در واقع روز اول نیست. جند روز از وقتی که بیکار شدم میگذره. روزای سختیه.به قول یکی از دوستام زیر پام یه دفه خالی شد. هر وقت خبر افزایش حقوقا در سال آینده رو میخونم یه گوشه قلبم آتیش میگیره.چند سال بود که عادت کرده بودم استقلال مالی داشته باشم. همش به باد رفت.بیکاری خیلی سخته. مخصوصا اگه جنست از جنس زن خونه نباشه. اگر مواظب نباشم به چاه افسردگی میافتم . امروز موقع غذا پختن سعی میکردم لبخند بزنم . خوشحال باشم.عقیده دارم حسی که موقع غذا پختن دارم رو کیفیت غذا اثر میذاره . اما فکر اینکه از این به بعد کارم همین باشه عذابم میده. میخوام رو بیارم به هنر. باید یه کار جدید یاد بگیرم. تا خدا چی بخواد.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.